تبليغاتX
آب های رها



نویسنده : کامران ; ساعت 13:44 روز جمعه ششم اسفند 1389

هرروز بیدار می شوم...

بی قرارتر از در کتری روی اجاق...

بیدار می شوم...

چشمه می بینم...کوزه می بینم...تو را ... می بینم...می بوسم

سوار بر خیال می شوم

سپید...سپید...!

مرا محکم در خیال خویش بفشار...

مرا خمار این بازی جذاب کن !

بانوی کوچه تنگمان...

وقتی که در آستانه ی کوچه ای...بیدار می شوم...بازیمان شروع می شود...

از خیال نبودن همبازی پاک پاک ...آسوده می شوم...

هرروز که نه ...هرلحظه با دیدنت بیدار می شوم

دیگر تیله ها را بگیر...

بازی دست توست !!!

 





نویسنده : کامران ; ساعت 11:41 روز یکشنبه سی و یکم مرداد 1389

بر تمام خستگی هایم خجسته می مانم و ناله،

ناله ،

ناله که دلم همدم غم ،

دهانم باغ کیوی را می ماند،

من تو را می مانم .

پسته ای در بسته که به دندان شکستنش نمی آید.

در کار جهان مانده ،

از دست همه رانده و وامانده و درمانده ام.

این جمله ها هم که ابوعطای قورباغه ها را می ماند.

این ها همه همانندمان می ماند ،

که هم مانند همیم و هم ساک بسته ی کنار جاده ی شمالیم،

گلویت را جر بده ،

روی تمام بام های شهر خودکشی کن ،

تار بزن ،

سه تار بزن ،

اصلا" ابوعطا بزن ...

گلویت را جر بده

حنجره ات را بزا !

نوزادت را بخور !

کار دنیا را ببین...

من برای تو باغ کیوی گشودم

و تو ،

هنوز پسته ی در بسته ای !!





نویسنده : کامران ; ساعت 2:40 روز جمعه بیست و پنجم تیر 1389

به زندگی که فکر میکنم...هوس جعفری به سرم میزند

جعفری که میخورم دیگر به هیچ چیز فکر نمیکنم...!

فرمز که میپوشم...حتما تابستان رسیده ...

وقتی که سفید میپوشم...نمیدانم !!!هرگز لباس سفید نخریده ام...!

با تو که قرار دارم  مدام شانه میزنم!تو را که میبینم...خوشحال میشوی!

ترکت که میکنم گریه میکنی..من فقط سیگار میکشم!

سیگار که میکشم یاد دوغ می افتم...دوغ که میخورم تشنه تر میشوم...

بی درنگ..سیگار بعدی را روشن میکنم

با تو که حرف میزنم بهانه میگیری...بهانه که میگیری صدای ضبط را بلند تر میکنم!

از خیابانهای این شهر خسته ام ...میخواهم شبی را کنارتک تکشان بخوابم و ذیگر ...با تمامشان وداع کنم

به خودم که فکر میکنم...یاد ...یاد...هیچی!یاد هیچی نمی افتم!

به صبح  که فکر میکنم خنده ام میگیرد...خنده ام که تمام شود...دیگر صبح شده...نمیدانم چرا  برای صبحانه بدجور هوس جعفری کرده ام...!





نویسنده : کامران ; ساعت 16:14 روز دوشنبه شانزدهم فروردین 1389

برای خواب ديدنت ... 

چشمان بسته می خواهم!

چشمانم ، تاول نگاه پياده ام در روزهای بی باران افکار نيکوتين دارم را درد مي کشد

چگونه بخوابانمشان ؟

چشم روزهايم خسته در پی عطر گل مريم است

چشم شبهايم خواب ديدنت را می خواهد

اما

برای خواب ديدنت

من چشمان بسته مي خواهم

وقتی که می بوسمت نگاهم می کنی

چشمان خسته ام آب مي شود...آب

من برای بوسيدنت چشمان بسته می خواهم

چشمان مزخرفی دارم...نه؟

کودکم!

چشمان خيره ی جستجوگر ، طبع من است

چشمان خيره ای دارم

خيره ی شکاف روی ديوارم با آن عنکبوت چاق و زشت

خيره ی دود سيگارم

دردها چه خوب در اين دود گم مي شوند

در اين روزها

که در گوش کودکان

جای اذان ، شاملو می خوانند

بی گمان همه شاعرند

پس شعر که برايم مي خوانند

 خيره مي شوم

اصلا" چه اهميتي دارد

که چه کسی می خواند و چه مي خواند؟

من خيره ی قلمم که کاغذ را آبستن شعر مي کند

من در ظلمت موهای تو

فارغ از ياد عنکبوت شکاف ديوار

از لا به لای دود سيگار

در پس صدای اين شاعران ناهنجار

خيره ی چشمان توام

اما برای خيره شدن

چشمان بسته مي خواهم...

چشمانم را بارها شسته ام

اما جور ديگر نديدم

حال چشمهايم را بسته ام

گويا برای ديدنت نيز

چشمان بسته می خواهم

از پلک به دارم آويخته ای

با تاری از موی سياهت

پس چگونه بخوابانمشان؟

آخر برای ديدنت

چشمان بسته مي خواهم

بيا و موهای سياهت را روی چشمان بسته ام بريزان...همین امشب ...فراوان بريزان...پی در پی بريزان

ديگر من خواب ديدنت را چشم بسته ، پيوسته می خواهم.

 





نویسنده : کامران ; ساعت 16:42 روز سه شنبه چهارم اسفند 1388

حال من خوب است...البته این گمان این روزهای من است...

این روزها نه  سراغ شعر رفتم،نه شعر از من سراغی گرفت...

از نبودن خسته شدم...اینجا مثل ما کم پیدا میشوند...آدم ها یکجوری اند...خیلی آدمند...خیلی عاقلند...از این عقلانیت بی حد و حصر سرگیجه میگیرم...

چقدر حرف داشتم برای گفتن...چقدر حرف خوردم!

حال این روزهای من براهنیست.حرفهایم خطاب به دیوانه هاست...

"رفتم که رفتنم عین رفتن من باشد

وفرق داشته باشد با رفتن آندیگران"

 ناگزیر، مجاور سرما شدم ...حرفهایم در آستانه گفتن قندیل بست...میدانم...میدانم ، زمستان را جز این انتظاری نیست

باور کنید صدای من  چند دسیبل از قاعده شنوایی دیوانگان بلند تر است.

هیچ دیوانه ای با نگاه من عاقل نمیشود...اما این عقلا ،دیوانه شدند...مرا ازخود راندند...

چند روز پیش شعری نوشتم...دیوانه ای خواند...گوشهایش سرخ شد  و روی کتم بالا آورد...حس خوبی به من دست داد...میخواستم ببوسمش...که بوسیدم.

هنوز نمیدانم ...چه کسی بازگشتم را آرزو کرد...دیوانه بود یا عاقل...

اما بی شک وقتی که خواندنتان ته میکشد...برگشته ام...پشت در اتاقتان ایستاده ام...با کتی که بر عکس در تنم کرده ام و هنوز لکه استفراغ یک دیوانه روی آن نمایان است.